تبليغاتX
دردودله عاشقانه

دردودله عاشقانه


ازحرف دله عاشقامیگه

زنـدگـي شطرنـج دنـيـا و دل است


 قصـه ي پر رنج صدها مـشکـل است


 شـاه دل کـيـش هـوسـهــا ميشود


 پــاي اســب آرزوهــا در گــل است


 فـيـل بـخـت مـا عـجـب کــج مـيرود


 در سـر مـا بـس خـيال باطـل است


 مــا نـسـنـجـيـده در پـي فـرزيـن


او غـافـل از اينکه حريفي قابـل است


 مهره هاي عمـر مـن نيمـش برفت


 مهره هاي او تمـامش کامل است


 بــا دل صــديــق مــا او حـيـلــه ها دارد


 و از بـــازيــش دل غافل است

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو    بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو


 شب فـراق تو مينالـم اى پرى رخسار   چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو


 دمى تـو شربت وصلـم نداده اى جانـا    هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو


 اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا   دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو


 پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار    جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو          بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو


 شب فـراق تو مينالـم اى پرى رخسار          چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو


 دمى تـو شربت وصلـم نداده اى جانـا             هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو


 اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا             پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو


 پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار                 جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

 

شنبه دهم آذر 1386

بهترين ترانه را من از چشاي تو ميسازم
تو گماره زندگيمون تو نباشي من ميبازم


اگه باشي در كنارم  با تو من مالكه دنيام
بي خياله قربتو غم بيخياله نور فردام


دوست دارم

 دوست دارم

توي دنيا تورو دارم


مثله ا سمون كه تنها اميدش چنتا ستارس
ديدنه برق نگاهت وا سه من عمره دوباره هست


اثر انگشت تو يعني قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش


    جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشنه شباي تارم با خياله روي ماهت

شنبه دهم آذر 1386

دوباره
کنج
ویترین
کز کرده
بود...زانوهاشو
بغل
گرفته
بود و به
یه نقطه
ای خیره
شده
بود..داشت
با خودش
فکر
میکرد
کاش یه
بار جرات
پیدا
میکرد
بهش همه
چیزو
بگه..کاش
یه بار
میتونست
تو چشماش
نگاه کنه
و حرفشو
بزنه..اما
چه
میتونست
کنه..انگار
هر وقت
تنها
میتونست
ببینتش
زبونش
قفل
میشد..انگار
هیچ وقت
نمیتونست
بهش حرف
دلشو
بگه..یه
جورایی
خودشو
سرزنش
میکزد..اسمیت
به تو هم
میگن
مرد..اینا
رو نگاه
کن . با
چشماش
اشاره به
عروسکای
داخل
ویترین
میکرد..اینا
رو ببین
...هر کدوم
جای تو
بود تا
حالا صد
بار رفته
بود و
حرفشو
زده
بود..اما
تو
چی..نمیتونی
یه حرف
ساده
بزنی..اما
از طرفی
به خودش
حق
میداد..وقتی
نگاه
سنگین
ماری تو
ذهنش
میومد
فراموش
میکرد چی
میخواد
بگه..سریع
بحثو عوض
میکرد..ماری
هم
هیچگاه
اصراری
نکرده
بودکه
اون
حرفشو
بزنه..حالا
هم با
دوستاش
نشسته
بود و
میخندید..اسمیتم
با نگاه
حسرت
امیزی
نگاش
میکرد..حس
میکرد
ماری
حواسش صد
در صد بهش
هست ..اما
اصلا از
نگاهش
چیزی رو
نمیفهمید.گاهی
اوقات
فکر
میکرد
کاش
هیچگاه
ساخته
نشده بود
و ماری رو
ندیده
بود..بارها
میخواسته
فروش بره
اما هر
بار یه
جورایی
در رفته
بود..یه
بار کار
نکرد..یه
بار
خودشو
قایم
کرده
بود..و هر
بار
میخواسته
بمونه..اخه
بدون
ماری چه
کنه..ماری
هم دو بار
میخواسته
فروش بره
که یه بار
کار نکرد
یه بارم
تا مرز
فروش پیش
رفته بود
که اسمیت
خودش دست
به کار
شده بود و
با سر و
صدا
اجازه
نداده
بود ماری
بره..اما
اخرش
چی..تا کی
میتونه
بمونه..بالاخره
اقای جو
صاحب
مغازهء
عروسک
فروشی
اونو
میفروشه..بالاخره
تصمیم
خودشو
گرفت ..هر
چه
باداباد
میرم و
میگم..دوباره
محکم قدم
اولو
برداشت..اینبار
با خودش
گفته بود
چشمامو
میبندم و
همه چیزو
میگم..اومد
که حرکت
کنه که یه
پسره
دوید تو
مغازه..بابا
این
خانمه رو
میخوام..با
خودش گفت
ماری من
نباشه..اقای
جو گفت
کدوم..پسره
اشاره به
یه عروسک
کرد..وای
خدای
من..ماری..نه..اینبار
چه
کنم.ماری
تا دید
میخوات
بره یه
نگاه
غمناکی
به اسمیت
کرد..اسمیت
دست و
پاشو گم
کرده
بود..الان
چی
میشه..هر
چی سر و
صدا کرد
نشد..چند
لحظه
بیشتر
نشد..انگار
دنیا رو
سر اسمیت
خراب
شد..پاهاش
سست شد
افتاد
وسط
عروسکا...برای
اولین
بار اشک
یه عروسک
جاری
شد..اما نه
باورش
نمیشد..من
ماری
خودمو
میخوام..چشماش
سیاهی
رفت..با
خودش گفت
حتما
خواب
میبینم
...اما نه
همش
واقعیت
بود..ماری
رفته
بود..تو
دلش به
ماری گفت
تو دیگه
چرا..چرا
منو تنها
گذاشتی..چراااااااااااااااااااااااااا...اونشبو
تا صبح
نخوابید..ارزو
میکرد
کاش زمین
دهن باز
کنه اونو
ببلعه..دیگه
زندگی
براش
مفهومی
نداشت..تو
اون شبای
سرد
زمستون
فقط
ارزوی
مرگ
میکرد..با
خودش
میگفت
الان
ماری
کجاست..همینطور
با خودش
تکرار
میکرد..ماری.ماری..ماری..ماریییییییییی...از
خستگی
خوابش
برد...صبح
تازه از
خواب
بیدار
شدکه دید
اقای جو
میگه
اینو
میخوای..یه
پسره هم
میگه اره
همین..وای
خدایا
...دیگه
مقاومت
نکرد
...خیلی
راحت
فروخته
شد..تو راه
هیچ
نمیخندید.مثل
بقیه
عروسکا
که صاحب
پیدا
میکنند و
خوشحال
میشن
نبود..دیگه
فقط یه
زندگی بی
معنا تو
ذهنش
بود..زندگی
بدون
عشق..وارد
خونه
پسره که
شد یه
سالن
بزرگ دید
با
مبلمان
شیک..معلوم
بود که
خوب جایی
اومده.از
پله ها
بالا
رفت..در
اتاقشو
باز کرد و
اسمیتو
انداخت
رو
تختش..یه
اتاق
بزرگ با
همه نوع
عروسک و
اسباب
بازی..با
خودش گفت
شاید با
اینا
دوست شدم
یاد ماری
از تو
ذهنم
رفت..اما
به فکر
خودش
خندش
گرفت..مگه
میشه؟؟؟
همین
موقعا
صدایی از
تو سالن
اومد هری
پسرم بیا
نهار
حاضره..پسرم
با صدای
بلند گفت
چشم
مامان
اومدم..حالا
دیگه
تنها شده
بود..نگاهی
به اطراف
کرد..یه
کمد
بزرگ..یه
رختخواب..دو
تا
صندلی..و
کلی
وسایل
روی
میز..میون
وسایلای
رو میز یه
دفعه
چشمش به
یه لباش
خورد..خیلی
براش
اشنا
بود.انگار
لباس
بلند
ماری
بود..اما
نه ماری
کجا
اینجا
کجا..حتما
خیالاتی
شدی..ولی
نه اسمیت
اهل خیال
پردازی
نبود..لباش
عین لباس
ماری
بود..با
صدای
یواش
طوری که
کسی
نشنوه
گفت
ماری..ماری..تپش
قلبش تند
شده
بود..یعنی
میشه..دید
جواب
نمیاد..با
هر زحمتی
بود
خودشو
بالای
میز
رسوند..وای
خدای من
چی
میدید..ماری
با اون
لبخند
همیشگی
خواب
بود..مژه
های
بلندش
کاملا تو
دید
میزد..باورش
نمیشد...ماری
خودتی..انگار
تموم
دنیا رو
بهش
دادن..یه
فریادی
زد که
تموم
عروسکا
بیدار
شدن..چه
خبرته
تازه
وارد..نمیبینی
خوابیم..اسمیتم
که تازه
متوجه
فریادش
شده بود
معذرت
خواهی
کرد ولی
دل تو دلش
نبود..تو
همین
لحظه ها
بود که از
صدای
اسمیت
ماری
بیدار
شد..اولش
باورش
نشد..اسمیت
خودتی..اسمیت
این بار
تو چشم
ماری
نگاه
کرد..خیلی
چشماش
قرمز شده
بود..انگار
دیشب تا
حالا
گریه
میکرده..خودشو
انداخت
تو بغل
اسمیت هق
هق گریه
میکرد..اسمیت
کجا
بودی..بی
وفا چرا
گذاشتی
منو
ببرن..تو
مگه
منو..دیگه
چیزی
نگفت..اسمیتم
اروم
طوری که
کسی
نشنوه
گفت اره
عزیزم من
تو رو
دوست
دارم..منو
ببخش..چه
لحظه
شیرینی
بود..گریه
های اون
دو تمومی
نداشت..عروسکا
همه جمع
شده
بودند و
برا این
دوتا
کبوتر
عاشق
ارزو
خوشبختی
میکردن..بعضیشونم
گریشون
گرفته
بود..یه
گوشه ای
نشستند و
شروع
کردن به
صحبت..حرفای
زیاذی
برا هم
داشتن..حرفایی
که 4 ماه
توی
دلشون
بود..از
روزای
اول برا
هم
گفتن..اون
روزی که
ماری با
یه سلام
دل
اسمیتو
برد..اسمیت
روز به
روز به
ماری
علاقه
مند شده
بود اما
هیچ گاه
نتونسته
بود
بگه..تو
همین حال
بودن که
هری اومد
تو اتاق
همه هم
مجبور
شدن برن
سر
جاشون..هری
دو تا
عروسکو
انتخاب
کرد و
رفت..م

پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

 

آرزوم بی تو محاله  

    لحظه هام بی تو سواله   

بی تو مقصد خیلی دوره

 راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

یار عزيزتر از جانم !

كاش قادر بودم آنچه در وجودم مي گذرد با تو در ميان بگذارم تمام لحظات و

دقايق عمرم از مهر توست  و تمام ثانيه هايم  انباشته از تصوير توست . مهر

تو چون نسيمي روح انگيز و دل نواز به حريم قلبم پا نهاده است .

و دل پريشانم تو را مي جويد ووجودم از درد جانسوزي گداخته است وتو تنها

موجودي هستي كه بعد ار خدا دوستت دارم .

عشق تو در تمام وجودم ريشه دوانيده است .

كاش كور بودم و تو را نمي ديدم كاش كه لال بودم و با تو سخن نمي گفتم تا تو

را در اين مرداب وحشتناك گرفتار نمي ساختم اما من دوست دارم ...

از همان لحظه اي كه عشق تو بر خانه دلم كوبيد ديگر خود رافراموش كرده ام

و خانه ي چشمان تو كعبه آمال گشته است .

به خدا سوگند تا روزي كه زنده ام با تو مي مانم ...

 

 

 


یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

چه غمگينم چه تنهايم .

نه پنهانم نه پيدايم.

 نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم چه

 اميدي .

 چه فردايي چه پنهاني .

 چه پيدايي اگر خوشحال اگر غمگين چه فرقي داره

 تنهايي ؟؟   

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386


تا حالا شده بخواى با سر برى توى شيشه

 
تا حالا شده بفهمى رفتش واسه هميشه


تا حالا شده بمونه داغى تو قلب خستت

 
دوا جز اون نباشه واسه دل شكستت


 اصلأ كه مى فهمى درد دلم رو اين بار

 
نگو ميفهمى رفتم حتى تا چوبه ى دار 

تا حالا شده بخواى از عشق كسى بخندى


روتم نشه كه يك باربخواى خالى ببندى


درداى من هميناست گفتن نداره حرف راست


بگن ميرم جهنم اگر حسابم با خداست

شنبه سیزدهم مرداد 1386

چهارشنبه دهم مرداد 1386

 

 

 

 

 

نمى دونم  كه تو رو نفرين كنم يا اين دلم 

نمى دونم كه تو حل مشكلى يا مشكلم

 

با تو عاشقانه بودم پس چرا

حسرت يه روز عشق موند به دلم

 

با تو شاهنامه بودم نه يك غزل 

با تو رودخونه بودم نه يك قنات

 
يه روزى منو تو بوديم حالا 

منو تنهايى يك عمر خاطرات


تو رفتى وسهم ما سفر شد 

دل اروم ما در به در شد 

 

ندونستم چرا مرغ عشقم      

توى عاشقى بى بالو پر شد

چهارشنبه دهم مرداد 1386

 

 

سه شنبه دوم مرداد 1386

 

شب سرد بی وفایی


توی راه بی صدایی

 


نرسیدیم ما به آخر


قسمت ما شد جدایی

 


من که عاشق تو بودم


یار صادق تو بودم

 


توی دشت آرزوهات


من شقایق تو بودم

 


پس چرا چشماتو بستی


چرا قلبم رو شکستی

 


ندارم جز تو وجودی


تویی رنگ همه هستی

 


می باره چشمه نورم


می خونه دل ویرونه ام

 


دیگه بی تو نمی مونم


دیگه بی تو نمی تونم

 

من و این غم جدایی


دیگه نیست راه رهایی

 


خیلی سخته بی تو بودن


نفرین به بی وفایی

 


تو که بی وفا نبودی


یار نیمه راه نبودی

 


واسه هم صدایی عشق


تو که بی صدا نبودی

 


پس چرا پیشم نموندی


شب رو تو دلم نشوندی

 


گل پاک عاشقی رو


چرا از ریشه سوزوندی

 


می باره چشمه نورم


می خونه دل ویرونه ام

 


دیگه بی تو نمی مونم


دیگه بی تو نمی تونم

 

 

 

 

 

دوشنبه یکم مرداد 1386

 

از تو يادگار دارم اين سكوت

 

 مثل فرياد

 

 
اي كه تنازيه چشمات شده

 

 رقصه ساقه در باد

 


اي نگاه آسماني اي صداي

 

 مهرباني

 

دارم از تو

 

مينويسم با زبانه بي زباني.

 

دوشنبه یکم مرداد 1386

 

 

"به زمستان فکر مي کنم و آنچه که با خود برده است......."هيچ

يادت هست؟که زمين را عطشي

وحشي سوخت؟"

و بهار و آنچه آورده است...."روي هر شاخه کنار هر برگ،شمع روشن کرده است..."

سرماي سخت زمستان،طولاني تر از هميشه،برد و غارت کرد

بودن ها را،اميد ها را و باورها را....

دست هايي هست....دستهايي که چنان سرمايي به خود ديده اند

 که ديگر هيچ بهاري را باور ندارند...

"باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن..."

باور کن و خود، بهار باش....

بهار باش براي همهء دستان يخزده تا باور کنند بهاري هست....


تقدیم میکنم به تو به تو

 

که با اومدنت

 

 زمستونه قلبم بهاریه

 

 بهاری شد

 

 

دوشنبه یکم مرداد 1386

شنبه سی ام تیر 1386

 

 

 

ميونه تمومه سنگها دل من سنگ

 صبوره

    

چي بگم از اين  دل  تنگ  چشم      

 دل پيش تو کوره

 

 

شنبه سی ام تیر 1386

                           

 

از تـو و فــاصله بـا تــــو


از تـو بـا حضـوري دلتنگ


تنها مونده بغضي سنگيـن


کـه تو سينه ميـزنه چنگ


ايــن غــم پنهونــي مـن


تـو نـدونستي چه تلـخـه


اين تو خود شکستن مـن


تـو نـدونستي چـه سخته


کاشکــي بـودي تـا ببيني


لحظه هام بي تو ميميرن


واســه بـــا تــو نبــودن


انتقــام ازمـن ميگيرن

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386